عاشق و باران

نوشته های عاشقانه


عادت...

مرا عادت می دانی

              یک سرگرمی

                      یک شوخی...

 

عادتت را ترک بده

عادتی که هیچ حسی برایت نداشته باشد

                                              چه ثمری دارد؟

 

عادت ها همگیشان خوب نیستند

                            و آدم ها

                             عروسکی برای سرگرم کردن نیستند

 

من احساس دارم

                 من عروسک نیستم

عادت


برچسبـهـ ـا : عادت تو ، من عروسک نیستم، احساس من، دوست داشتن، عشق، عاشق، تنهایی، عاشق و باران، من و تو، تو بی من، من بی تو، سنگدلی
♥ نوشته شده در دو شنبه 2 مرداد 1396 ساعت 16:34 توسط حامد عینعلی:

جَو ناپایدار...

آری جَو دوست داشتن

                 ناپایدار خواهد شد

 

زمانی که فقط

               یک نفر از دو نفر

            دوست داشتن را بیان می کند

جو ناپایدار

 


برچسبـهـ ـا : جو ناپایدار، جو ناپایدار دوست داشتن، دوست داشتن، تنهایی، عشق، عاشق و باران
♥ نوشته شده در دو شنبه 2 مرداد 1396 ساعت 16:30 توسط حامد عینعلی:

من و خستگی...

وقتی نخواهد حسش را بیان کند

                  ادامه دادن بی فایده است

 

                      در آخر

 

فقط تویی و خستگی

             و نفرت از کلمه دوست داشتن

من و خستگی


برچسبـهـ ـا : من و خستگی، خستگی، عشق، عاشق و باران، دوست داشتن، نفرت
♥ نوشته شده در دو شنبه 2 مرداد 1396 ساعت 16:23 توسط حامد عینعلی:

من هم دل دارم...

گلایه که می کنم

            قهر می کند

 

نوازش که می خواهم

                      اخم می کند

 

خواهش که می کنم

                      لج می کند

 

سکوت که می کنم

               قضاوت می کند

 

او حواسش نیست

               من هم دل دارم

من هم دل دارم


برچسبـهـ ـا : من هم دل دارم، دل، قلب، عشق، عاشق، عاشق و باران، تهنایی، دلنوشته،دوست داشتن
♥ نوشته شده در دو شنبه 2 مرداد 1396 ساعت 14:52 توسط حامد عینعلی:

نمک بپاش...

سکوت کرده ام

            و تو نوازش کردن را بلد نیستی

 

چاره ی تمام درد های من

                         فقط یک کلمه است

 

و تو افسوس که

                بیان کردن را بلد نیستی

 

اشکال ندارد

          تو نمک به دست سرگرم باش

 

جای زخم روی سینه ام

                              بپاش

                               نمک بپاش

نمک بپاش


برچسبـهـ ـا : نمک بپاش، زخم و نمک، عاشق و باران، عاشق، عشق، تنهایی، دلنوشته عاشقانه،عاشقی،دوست داشتن
♥ نوشته شده در دو شنبه 2 مرداد 1396 ساعت 14:45 توسط حامد عینعلی:

من گناهکارم...

اقرا من به گناهیست بزرگ

گاهی برای رسیدن به یک نفر

                       دل هایی را بشکنی

که علاقه شان به تو از روی هوس نیست

 

عذاب میکشم

             من گناهکارم

عبور از کنار دل هایی که شکستشان میدهی

                                                  دردناک است

 

و این درد زمانی تحمل ناپذیر است

                                 که آن یک نفر

دوست داشتنش را نسبت به تو انکار کند

من گناهکارم


برچسبـهـ ـا : من گناهکارمگناهدل شکستن عاشق و باران عشق تنهایی دلنوشته عاشقانه
♥ نوشته شده در دو شنبه 2 مرداد 1396 ساعت 14:32 توسط حامد عینعلی:

از درد نپرس...

از درد نپرس

 

    وقتی نمی توانی درمان باشی

 

از درد نپرس

        چون پرسیدنش خودش یک جور درد است

 

از درد نپرس...

 

از درد نپرس

 


برچسبـهـ ـا : از درد نپرس درمان باش درد و درمان عاشق و معشوق عاشق و باران دلنوشته های عاشقانه عشق عاشقانه ها
♥ نوشته شده در دو شنبه 19 تير 1396 ساعت 11:44 توسط حامد عینعلی:

مرگ تکراری...

رویا؛

   خیال؛

        خواب؛

               غم؛

                   شادی؛

                            ذهن؛

                                  قلب؛

                                       عقل و ...

 

همه انگار تکراری شده اند

                    شاید به فصل پایان نزدیک میشوم

 

یعنی مرگ هم تکراری خواهد شد؟

 

مرگ تکراری


برچسبـهـ ـا : فراموشی مرگ تکراری عاشق و باراندلنوشته های عاشقانه عاشقانه هاتکرار مرگ مرگ مرگ من
♥ نوشته شده در دو شنبه 19 تير 1396 ساعت 11:37 توسط حامد عینعلی:

فراموشی...

نمی دانم چه شد که تاریخ از قلم افتاد

یادم نیست آخرین بار زیر کدام نوشته تاریخ زدم

راستی امروز چندم است؟

کدام روز هفته؟

؟؟؟

؟؟

؟

نکند واقعا من مرده ام؟

فراموشی


برچسبـهـ ـا : فراموشی مرگ عاشق و باراندلنوشته های عاشقانه عاشقانه ها
♥ نوشته شده در دو شنبه 19 تير 1396 ساعت 11:26 توسط حامد عینعلی:

داستان(عاشق و باران...)

سلام

با تشکر از مخاطبین وبلاگ قبل از خوندن داستان باید بگم داستان و تمام شخصیت های داستان غیر واقعی هستن.

همچنین بابت خلاصه بودن و نپرداختن به توصیف صحنه ها پوزش میخوام . چون واقعا حجم داستان خیلی زیاد میشد این کارو زیاد بهش نپرداختم.

و اینکه بابت غلط املایی هایی که ممکنه به چشم بخوره عذر میخوام و در صورتی که مشاهده کردین تو قسمت نظرات لطفا آدرسشو بگین تا اصلاحش کنم.

و خواهش میکنم هر نظر انتقاد و پیشنهادی راجع به این داستان دارید حتما تو قسمت نظرات خوشحال میشم بدونم.

این داستان یک برش از یک داستان بزرگتره.

ممنون از نگاهتون

نویسنده: حامد عینعلی

**************************************************

جلو آینه قدی اتاق ایستاده بود و خودش را ورانداز می کرد. پیرهن سفید جذبی که برای کت شلوار عروسی برادرش خریده بود و حالا آن را با یک شلوار لی می پوشید و به دانشگاه میرفت. این پیرهن را از همه ی لباس هایش بیشتر دوست داشت، حس می کرد از همه بیشتر به تنش می آید. وقتی میپوشید صاف تر می ایستاد و دیگر قوز نمی کرد برآمدگی سینه اش کمی بیرون میزد و این به او حس مردانه تری می داد و احساس غرور بیشتری می کرد. موهایش را به عقب شانه کرد و عینکی که تازه مهمان صورتش شده بود را به چشمانش زد. حالا دیگر عینک برای ابروهای کم پشت و دماغی که به خاطر لاغری صورتش  کمی توی ذوق میزد پوششی شده بود. کیف برزنتی مشکی را از گوشه ی اتاق برداشت و از پله ها پایین رفت به حیاط که رسید کفش شبرو مشکیش را که تازه واکس زده بود از جا کفشی بیرون آورد و پوشید. برای بار آخر به آینه ی کوچکی که در حیاط نصب شده بود نگاه کرد به موهایش دستی کشید و از خانه بیرون رفت.

داستان (عاشق و باران1)

هوا هنوز گرگو میش بود و زمین از باران دیشب خیس بود، گُله گُله چاله چوله ها از آب پر شده بودند. طبق معمول از همان اول شروع به نشخوار آنچه به ذهنش  میرسید کرد. کوچه را به انتها رسانید و وارد خیابان شد. چشمش به حجله ای خورد که سر یکی از کوچه ها بود، عکس یک جوان به همراه اعلامیه فوت روی آن به چشم می آمد. همان عکس را روی بنر بزرگی به داربستی که کنار حجله نصب شده بود  بسته بودند و زیر عکس نوشته شده بود حلالم کنید. جلوتر رفت حالا اعلامیه واضح تر دیده میشد. جوان ناکام مهدی ارجمندی، نیشخند تلخی زد. بدنش مور شد و زیر لب با فکر اینکه شاید فردا روزی هم کسی عکس ما را ببیند و صلواتی بفرستد صلواتی فرستاد و عبور کرد. کلمه ی ناکام ذهنش را درگیر کرده بود. به این فکر میکرد با چه اطمینانی به جوان هایی که فوت می کنند لقب ناکام می دهند؟ کسی چه میداند آدم ها در خلوتشان چه کار می کنند.گاهی حتی چیزهایی میشنوی یا میبینی که  از دنیا حالت به هم میخورد . زمانه ایست که زیاد میشنوی یا میبینی که نوجوانی در آغوش یک زن روسپی در عرض 10 دقیقه به راحتی مرد میشود. واقعا معیار اثبات کام کشیدن و ناکام ماندن چیست؟

در همین افکار بود که یاد زن روسپیی افتاد که پارسال جلو در مدرسه شان آمده بود جلو مردها را میگرفت  و به آنها پیشنهاد میداد.تلخندی زد و سرش را تکان داد.به  خِلت ها و آب دهانی هایی که چند قدم چند قدم میدید خیره میشد و به این دنیای مستهجن فحش میداد و لیاقتش را همین خلت های روی زمین بود که اول صبح خاطر آدم را مکدر میکردند.

برای حواس پرتی از این افکار نگاهی به دورو برش انداخت معتاد ها و کارتن خواب هایی را میدید که هرکدام سیخ به دست به جان صندوق صدقاتی افتاده بودند یا لب جوب فاضلاب دنبال سکه میگشتند تا شاید با آن نانی بخرند تا بخورند. آه که  این دنیا پست تر از این است که رخ زیبایش را نشان دهد.

 

 

داستان (عاشق و باران2)

به انتهای دومین خیابان رسیده بود که چشمانش به سه دختر دبیرستانی افتاد که مانتو های سرمه ای به تن داشتند ومنتظر سرویس مدرسه بودند. به او نگاه می کردند و یواشکی چیزی به هم میگفتند و می خندیدند. سرعتش را زیاد کرد. صدای برخورد کفشش با آسفالت خیابان از صدای کفش پاشنه بلند زنانه هم بلند تر شده بود. چشمانش را به سنگفرش ها دوخت و تند تر آن ها را شمرد. اخم هایش را طبق معمول خوب بلد بود تا چه اندازه در هم کند. چند قدمی از کنار دختر ها نگذشته بود که یکی از آن ها به بقیه گفت چه بد اخلاق و هر سه زیر خنده زدند، او اما بی مکث به راهش ادامه داد.

ساعت 7:15 بود که اتوبوس سر کوچه دانشگاه ایستاد، در حال در آوردن کارت بلیتش بود که سارا و مریم را دید که کارتشان را کشیدند. سارا متوجه او شد و سلام کرد او هم سلام کرد، کارتش را کشید و پیاده شد. سرعتش را کم کرد تا سارا و مریم زودتر از او بروند. جلو در دانشگاه یاشار و امیر با دوتا پسر دیگر از بچه های تکمیل ظرفیتی در حال صحبت کردن بودند از دور سلام کرد. به در حراست رسید که سه تا دختر ترم بالایی با صدای بلند داشتند چندتا از پسر های دانشگاه را  برای خودشان نقد و بررسی میکردندو از سمت در خواهران وارد دانشگاه میشدند.

دانشگاه فقط اسمش دانشگاه بود و اصلا ظاهر یک دانشگاه را نداشت بیشتر شبیه به یک مدرسه بود که حالا به دانشگاه واگذار شده بود. دقیقا هم همین بود هنوز تابلویی که از مدرسه بر سر در ورودی خورده بود  هر چند کم رنگ اما سرجایش بود و کنار آن هم تابلوی دانشگاه خورده بود. حیاط دقیقا حیاط یک مدرسه بود با دو سبد بسکتبال و دروازه فوتبال با خط کشی های زمین بازی. انتهای حیاط هم سرویس بهداشتی قرار داشت که وسط آن را تیغه کرده بودند و  شش توالت به دو تا سه تایی تقسیم  شده بود. که سمت راست برای خواهران و سمت چپ برای برادران اختصاص داده شده بود.

او هم وارد دانشگاه شد. دختر ها همچنان مشغول بودند و به سمت حیاط میرفتند او هم به همان سمت رفت. که دخترها وارد سرویس سمت خواهران شدند و او هم به سمت سرویس برادران رفت . کارش که تمام شد به طبقه سوم رفت. سر کلاس از پسر ها فقط آرمین بود که مشغول  ور رفتن با موبایلش بود. جلو رفت. آرمین توجه او شد:

-سلااااام داداش گلم

-سلاااام

-چه خبر

-سلامتی

-مجتبی نیومده هنوز

-نه هنوز

تازه روی صندلی نشسته بود و در حال گپ زدن با آرمین بود که همان سه دختر ترم بالایی وارد کلاس شدند. قیافه شان زمین تا آسمان عوض شده بود، معلوم نیست دستشویی رفته بودند یا آرایشگاه، جلو در کلاس مکثی کردند، کلاس را با چشمانشان زیر و رو کردند و جایی را برای نشستن انتخاب کردند و نشستند.

کلاس فیزیک مکانیک بود. تقریبا نصف کلاس پر شده بود، از پسرها فقط او و آرمین بودند تا اینکه مجتبی هم آمد و بعد از سلام وسط او و آرمین نشست.

مجتبی بدن کشیده ای داشت با موهای کم پشت، فیسش به بسیجی ها می خورد ولی بسیجی نبود. لباسهای ساده هم می پوشید و آرمین یک پسر 30 ساله بود که تازه یاد ادامه تحصیل افتاده بود . موهای قسمت بالای سرش ریخته بود و تازه درگیر طلاق از نامزدش بود. صورت گردی داشت و بدنش تپل بود. ریشش را همیشه میزد غیر از قسمتی که زیر لبش بود. چند تار مویی که بالای سرش بود را بلند نگه داشته بود تا سرش را با آنها بپوشاند.

مشغول شوخی و گپ زدن شده بودند که گروه دیگر پسرها رسیدند، 5 نفر بودند و با دختر ها رابطه ی آزادتری نسبت به گروه 3 نفره ی آن ها داشتند. استاد کمی تأخیر کرده بود و او خودش را با نقاشی کشیدن سرگرم کرده بود، همزمان به حرف های مجتبی و آرمین گوش می کرد و گاها سمت چپ کلاس ردیف یکی مانده به آخر را نگاه می کرد؛ جایی که مرجان و دوستانش نشسته بودند.

مرجان یک دختر چادری بود که صورت گرد و تقریبا تپلی داشت. فیس جذابی داشت، چشمهای گیرا و درشت ، مثل آنهایی بود که مهره ی مار دارند و آدم جذبشان می شود و دوست دارد نگاهشان کند، تقریبا می شود گفت از این چادری های شیک بالاشهری بود از همان ها که به خودشان می رسند. هر چه بود چشمان او دنبالش می کرد.

 

داستان (عاشق و باران3)

 

 

ساعت 7:45 بود که استاد آمد وکلاس تشکیل شد.دو کلاس فیزیک پشت سر هم، فیزیک مکانیک و حرارت آن هم با یک استاد. ساعت 11 بود که کلاس تمام شد. تقریبا آن روز همه دانشجو های آن کلاس در ایستگاه اتوبوس که چند متری با کوچه دانشگاه فاصله داشت جمع شده بودند.پسر ها با فاصله از ایستگاه و سر کوچه ایستاده بودند و هر چند لحظه نگاهشان به سمت یکی از دختر ها متمرکز میشد. یکی از پسرها به نام پدرام داشت آمار هایی که تا حالا از دختر ها گرفته بود را در اختیار بقیه قرار می داد. ته دفترش چند صفحه ای به این کار اختصاص داده بود حتی از چندتا از دختر ها شماره گرفته بود وآنجا یادداشت کرده بود. پسر زبان بازی بود قیافه جذابی هم داشت و درسش هم خوب بود. تقریبا همان روزهای اول دانشگاه سر شوخی را با همه دختر ها باز کرده بود و حالا اطلاعات شخصیتی هر کدام از دختر ها را برای بقیه بیان می کرد.  تا حالا خودش در همین یک ماهو نیمی که از شروع ترم میگذشت با دو تا دختر رابطه به هم زده بود.

پدرام آمارها را که داد از پسر ها خواست هر کس مورد یا کیس مورد علاقه اش را مطرح کند که بقیه سمت آن نروند. یاشار سریع دست پیش را گرفت که پس نیفتد و اسم ساناز را برد. ساناز یک دختر بالا شهری و تقریبا لوسی بود از اینها که بعد از 19 سال هنوز عروسکشان را بغل می کنند. بقیه پسر ها یا هنوز کیسی انتخاب نکرده بودند یا نمیخاستند کسی از موردی که انتخاب کردند آگاه شود. خود پدرام مجدد نطق کرد و خیلی سکرت گفت اون خانم چادریه که خیلیم قشنگه واسه خودمه. دوستان نزدیکش منظورش را فهمیدند و بقیه زیاد پیگیر نشدند چون او هر روز روی مخ یکی از دختر ها کار میکرد. بعضی ها هم فکر کردند شوخی می کند چون اصلا طرز فکر او طوری نبود که بخواهد با چادری های کلاس کنار بیاید.

آرمین آن روز با موتور رفته بود. او ومجتبی هم روی دوتا صندلی پشت راننده نشستند و بقیه پسرها با اینکه صندلی خالی در اتوبوس وجود داشت ترجیح داده بودند در انتهای قسمت مردانه و نزدیک قسمت زنانه بایستند. اتوبوس که راه افتاد پدرام و پسرها از یک طرف و چندتا از دخترها از طرف دیگر شروع کردند بلند بلند شوخی و تیکه انداختن به هم. این شوخی ها جلوه ی جالبی در فضای عمومی اتوبوس نداشت. مردم عادی با دیدن این وضع  گاها پچ پچ میکردند و از وضع بد فرهنگ دانشگاهها می گفتند.

تمام طول مسیر به آهنگ هایی که مجتبی انتخاب میکرد گوش میدادند. اتوبوس شلوغ بود و با وجود اینکه هنزفیری در گوششان گزاشته بودند و صدای آهنگ را تا آخر بالا برده بودند باز هم صدای شوخی های دانشجو ها از انتها به گوش میرسید. ولی او نه به آهنگ گوش می کرد نه به شوخی ها. به این فکر میکرد که عشق را بعضی ها چقدر بی ارزش میکنند. و دوباره جمله را در ذهنش اصلاح کرد : یا چقدر راحت هوس را به جای عشق قالب میکنند. روی یک نفر حس مالکیت پیدا میکنند و بدون اینکه خود او بداند شش دانگش را برای خود به نام میزنند و حالا هیچکس نباید نزدیک مال من شود. کجا؟ چه؟ چرا؟ این قانون از کجا آمد؟ این غیرت نیست. این صرفا شهوت مال دار شدن است و باید دانست انسان مال نیست. انسان را نمیشود مالک شد.زیرا انسان خلاصه در جسمش نمیشود.

داستان (عاشق و باران4)

ایستگاه مترو بود. نصف بیشتر  اتوبوس پیدا شدند . مجتبی هم خداحافظی کرد. به جز او  سارا و مریم از دانشجو ها کسی در اتوبوس نماند. به ایستگاه آخر که رسیدند پیاده شد و سریع به سمت اتوبوس بعدی رفت تا مسیر خانه را ادامه دهد. خوشبختانه اتوبوس خالی بود و او میتوانست صندلی  ردیف اول و کنار پنجره را برای خودش انتخاب کند.تمام طول مسیر مردم را  از  شیشه ی کثیف اتوبوس نگاه میکرد. نمیدانست درگیری ذهنش برای چیست. حالش چرا ناخوش شده بود. احساس بی قراری میکرد. همه اش در ذهنش کلنجار می رفت و گاها کسی را متهم میکرد .

 

شب حدودا ساعت 1 بود.  و داشت روزی که گذشت را در ذهنش مرور میکرد ، دنبال دلیل حالی بود که داشت. ناگهان  تداعی دو صحنه تمام پاسخش را داد. یکی تصویر مرجان که سر کلاس نشسته بود و دیگری حرف های پدرام. دل آشوب شد ولی کمی که فکر کرد آرام گرفت و خوابش برد. شاید خیالش از مرجان راحت بود. او کجا و پدرام کجا. این همه سرو سنگینی را چه به پدرام تازه آن هم با سابقه ای که پدرام داشت و همه میدانستند که او به دختر ها مثل اسباب بازی نگاه میکند.

 

یکشنبه بعد از ظهر بود. راهیه دانشگاه شده بود. عصر کلاس زمین شناسی داشت. سوار دومین اتوبوس از مسیر دانشگاه شده بود. اتوبوس به ایستگاه چهارم رسید که از پشت پنجره چشمش به مرجان و دوستش الهام افتاد که در ایستگاه منتظر اتوبوس بودند. دوباره ذهنش شروع کرد. میدانست هنوز کاملا عاشق نشده است و فقط باید جواب کنجکاوی هابش را میداد. تمایل داشت شخصیت مرجان را بیشتر بررسی کند. حسی که برایش وجود داشت فقط و فقط تمایل به نزدیک شدن و شناختن بود. خودش هم گنگ بود که این حس و تصمیمش از کجا به سمت او می آیند.

 

سر کلاس فقط و فقط حواسش به مرجان بود. مجتبی و آرمین آن روز نیامده بودند. ناگهان تصمیم گرفت جزوه فیزیک را بهانه کند و اینگونه به مرجان نزدیک تر شود .آنروز سر کلاس قسمتی از جزوه را عقب مانده بود حالا میتوانست با یک تیر دو نشان بزند. بالاخره ساعت 8 استاد کلاس را تعطیل کرد. وسایلش را جمع کرد ولی برعکس همیشه که وقتی تنها بود سریع کلاس را ترک میکرد و به سمت ایستگاه می رفت اینبار منتظر شد تا مرجان و دوستانش قبل از او کلاس را ترک کنند و او بعد از آنها به آهستگی و با فاصله آن ها را دنبال کرد. از دو نفری که با مرجان بودند یکی از آن ها که خانواده اش جلوی دانشگاه انتظارش را میکشید از آنها جدا شد. فقط  الهام و مرجان بودند. او هم انتظار نداشت الهام هم از مرجان جدا شود. چون میدانست هر دو آنها همیشه در یک ایستگاه سوار و در یک ایستگاه پیاده میشوند و احتمالا علاوه بر دوستس هم محلی هم بودند. الهام یک دختر سبزه و تقریبا لاغر و چادری بود با چشمان مشکی تقریبا درشت. نسبت به مرجان دختر سنگین تری بود و کمی ساده تر میگشت ولی آراسته و شیک پوش بود.

 

به ایستگاه رسیدند. او سر کوچه ایستاد تقریبا 1 دقیقه گذشت و خوشبختانه هنوز بچه های دیگر به اسیتگاه نرسیده بودند. فرصت خوبی بود. تصمیم گرفت مستقیم از مرجان جزوه درخواست نکند و اول به الهام بگوید. دلش عجیب تاب تاب میکرد. از طرفی ممکن بود هر لحظه فرصت از دست برود. نمی خواست بچه های دیگر شاهد این ماجرا باشند. دلش را به دریا زد، اولین بارش بود از دخترهای دانشگاه چیزی درخواست کند. مرجان و الهام پشت به او خیابان را نگاه میکردند و با هم گپ میزدند.

داستان (عاشق و باران5)

 

-ببخشید خانم صباغی

 

مرجان و الهام مثل اینکه جا خورده باشند برگشتند. دست خودش نبود ناگهان چشمانش در چشمان الهام خیره شد و حواسش به مرجان بود. الهام جواب داد.

 

-بله

 

-جزوه فیزیک مکانیکتون کامله؟ برای من یه جاهاییش جا افتاده می خواستم کامل کنم.

 

-کامل که هست ولی الان همرام نیست

 

همه چیز خوب پیش رفت. حالا میتوانس به مرجان بگوید ولی قبل از اینکه او چیزی به زبان بیاورد مرجان خودش شروع کرد:

 

-برای من همرامه میخواین بهتون بدم

 

به سمت مرجان نگاه کرد و باز هم ناخواسته چشم در چشم  مرجان خیره شد. انگار چشمانشان در هم قفل شده بود.

 

-ممنون میشم اگه لطف کنید.

 

مرجان کیفش را باز کرد و جزوه اش را بیرون آورد. جزوه فیزیک را بیرون آورد و به او داد

 

-بفرمایید؛ فقط بی زحمت مواظبش باشین. لطفا به کس دیگه ای هم ندین

 

-ممنونم، بله حتما، دستتون درد نکنه.

 

داشت به لکنت می افتاد که خوشبختانه اتوبوس رسید. صدای مرجان که در حال سوار شدن به اتوبوس به گوشش رسید که به الهام می گفت: چرا اینطوری نگاه میکرد تو هم متوجه شدی؟

 

شامش را که خورد به اتاق بالایی رفت سریع سمت کیفش رفت و جزوه را بیرون آورد. تمام صفحات را دوبار وارسی کرد و دست خط مرجان را از نظر گذرانید. غیر از درس چیز دیگری در جزوه وجود نداشت که به دردش بخورد و اطلاعاتی نسبت به مرجان دستگیرش کند. جزوه اش را کامل کرد و قسمتی را هم که جزوه مرجان ناقص بود با دقت و دست خط خوب روی یک تکه کاغذ نوشت و با گیره به جزوه مرجان پیوست کرد. برای خود شیرینی هم شده کار خوبی بود.جزوه را در کاور گذاشت .

 

فردای آن روز مرجان و الهام دانشگاه نیامدد. روز سه شنبه دوباره فیزیک داشت. با تأخیر یک ربع ، بیست دقیقه ای به کلاس رسید. کلاس پر شده بود فقط پشت سر مرجان خالی بود. پدرام هم درست همان اطراف نشسته بود. اما او اصلا حواسش به پدرام نبود. به انتهای کلاس رفت تا بنشیند، از کنار مرجان که عبور می کرد، مرجان گفت: آقای ...(فامیلی او را یادش نبود) ولی محمد متوجه شد که با اوست. مرجان ادامه داد: جزوه منو آوردید

 

-بله آوردم، یه لحظه صبر کنید من بشینم بهتون میدم.

 

پدرام واکنش نشان دادو خیلی آرام در حالی که همه چیز را زیر نظر داشت گفت :چی شده؟!!

 

محمد جزوه را از کیفش بیرون آورد  و به مرجان داد و تشکر کرد. نمی خواست اینگونه جزوه را تحویل دهد دنبال یک فرصت دیگر بود که کسی متوجه نشود و سر صحبت را هم بهتر بتواند با مرجان باز کند. اما خوب نشد.

 

یکشنبه ی هفته ی بعد درست سر ایستگاه انبوس مرجان و الهام به سمت محمد رفتند.مرجان گفت

 

-آقای عباسی

 

-بله

 

-بابت اینکه جزومو کامل کردین ممنونم

 

-(محمد دست و پایش را گم کرده بود) نه خواهش میکنم. وظیفه بود.. من هم از شما ممنونم دستتون درد نکنه

 

-بالاخره خواستم ازتون تشکر کنم. با اجازه

 

-خواهش میکنم (اتوبوس آمد)

داستان (عاشق و باران6)

 

محمد این اتفاق را به فال نیک گرفت. یک هفته از این جریان گذشت. محمد در تمام طول این مدت مرجان را زیر نظر داشت و سعی میکرد به او نزدیک شود. هر بار او را میدید سلام و احوال پرسی میکرد و می خواست رفته رفته اخلاق مرجان دستش بیاید بعد وارد مراحل بعدی شود. مرجان هم مشخص بود که متوجه تغییری در رفتار محمد شده بود. محمد این چند وقت حالش خیلی خوب بود هم  در خانه و هم در بیرون شوخی هایش بیشتر شده بود و شاداب تر بود. ولی افسوس از همه چیز بی خبر بود. او پدرام را از یاد برده بود. صبح دوشنبه چیزی دید که تمام وجودش را لرزاند. جلو در دانشگاه بود و به ورودی نزدیک میشد که ناگهان مرجان و پدرام را دید که با هم از دانشگاه بیرون می آیند. انگار پدرام مثل او اهل کم کم نزدیک شدن نبود. چشم محمد با قیافه ی در هم یک لحظه به چشم مرجان افتاد، مرجان سریع چشمانش را دزدید و به زمین خیره شد و با پدرام از کنار محمد عبور کردند.

 

بعد از این دیگر مرجان و پدرام را زیاد با هم میدید. تمام شخصینی که از مرجان ساخته بود پیش چشمش فر ریخت. هر وقت مرجان را میدید قیافه اش در هم میشد و سریع از کنار او عبور می کرد. تمام باورش نسبت به مرجان زیر سوال  رفته بود.

داستان (عاشق و باران7)

 

حالا دیگر یک ترم گذشته بود. او و امیر یک روز صبح در اتوبوس کنار هم نشسته بودند و به سمت دانشگاه می رفتند.در گفتگویی که با امیر داشت با خبر شد که مرجان و پدرام با هم به اختلاف خورده اند و پدرام دوباره خیال دارد این یکی را هم مثل بقیه بی خیال شود. انگار تاریخ انقضای  مرجان به اتمام رسیده بود . گویا پدرام از اینکه او دختر لوسی به نظرش آمده و زیاد اهل بیرون روی و تفریح و گپ با دوستان پدرام نبود ناراضی شده.

 

حتی امیر هم از دست پدرام که دوستش حساب میشد شاکی بود. و آنطور که بروز داد گویا امیر هم خاطر خواه مرجان بوده و به خاطر پدرام کنار کشیده بود و حالا شاکی شده بود که پدرام نه خودش استفاده کرد نه اینکه گذاشته بود بقیه اسفاده کنند.

 

هر چه بود برای محمد دیگر مهم نبود چون او به هوس بودن حس خودش پی برده بود. به اینکه حس او به مرجان نه به خاطر چادری بودنش  و نه به خاطر سنگین بودنش بوده بلکه فقط و فقط چهره ی مرجان برایش جذاب بوده .

 

مجتبی و محمد در سایه آلاچیق پارک جنگلی نزدیک دانشگاه مشغول گپ زدن بودند

 

-مجتبی تو عاشق نشدی

 

-نه هنوز

 

-دنبال دوستی معمولیم نیستی با یکی از دخترای دانشگاه

 

-فعلا نه

 

-یعنی موردش پیش بیاد پایه ای

 

_آره. بالاخره تا دو سال یه جوری آدم سرگرم میشه دیگه. تو چی؟ موردش پیش بیاد هستی؟

 

-مشکل من اینه که نمیتونم به خودم اجازه بدم واسه دو سال لذت خودم با احساسات یکی دیگه بازی کنم

 

-بابا وژدان

 

-میدونی من کلا از وقتی یکم از عشق و این حرفا سر درآوردم دنبال این بودم که اگرم با کسی رابطه برقرار میکنم با کسی باشه که تا آخر عمرم بتونم کنارش باشم. به قول خودت واسه دوستی 2 ساله دختر زیاده، ولی خوب چه ارزشی داره یه مدت همدیگرو سرکار بزاریم که چی بشه. از طرفی حالا گیرم با یکی یا چندتا دختر تا دم ازدواج دوست بودی بعد که زن گرفتی چی؟ خوب دیگه اون مزه رو برات نداره دیگه

 

-آره راست میگی منم باهات موافقم

 

-مجتبی میدونی چیه

 

-چیه

 

-اینکه خیلی سخت میشه عشق و از هوس تشخیص داد

 

-آره واقعا سخته

 

سه ترم از دانشگاه گذشته بود. سر کلاس اجرای سازه های بتنی محمد ، مجتبی و آرمین ردیف یکی مانده به آخر نشسته بودند. مجتبی به آرمین چشمک زد و به محمد اشاره کرد. محمد حواسش جای دیگری بود به دو ردیف جلوتر جایی که مرجان نشسته بود خیره شده بود. مجتبی آرام گفت:

 

-داداش حواست کجاست بازم که تو نخ مرجانی

 

-نه داداش

 

-آره جون خودت

 

-حواسم به بغل دستی مرجان

 

-الهام؟!!

 

محمد رو به مجتبی کرد و لبخندی زد

داستان (عاشق و باران8)

 

و این پایان داستان نیست...

 

 


برچسبـهـ ـا : داستانعاشق و باراننوشته های عاشقانهدلنوشتهعشق
♥ نوشته شده در شنبه 10 تير 1396 ساعت 2:40 توسط حامد عینعلی:

شعری برای او...

بیا ادبیات حرف هایت را عوض کنیم

                              ایهام را بیخیال شویم،

                                         تکرار من را حذف کنیم

 

بیا قافیه های شعرت را بلعکس کنیم

                                        نیست هایت را

                                                یک به یک هست کنیم

 

بیا بار دیگر از نو دلت را بیان کنیم

                   قلمش حرف های تو و کاغذش قلبم

                                بیا دوست داشتن هایت را در آن هک کنیم

 

شعری برای او


برچسبـهـ ـا : شعری برای اوشعر او برای منعشقدوست داشتنعاشقیعاشقانهدلنوشتهعاشق و بارانتنهاییبگو دوستم داری
♥ نوشته شده در پنج شنبه 8 تير 1396 ساعت 13:46 توسط حامد عینعلی:

pic for love...

♥ نوشته شده در پنج شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 1:54 توسط حامد عینعلی:

یک فنجان مرگ...

دلم مرگ می خواهد

یک فنجان

آن هم کنار پنجره با منظره ی باران

این تمام خستگیم را می گیرد

خستگی از دنیای کر و کور ها

از دیاری که مردمش هوس را به جای عشق بارها به آغوش می کشند

من دلم مرگ می خواهد

من خسته ام

یک فنجان مرگ


برچسبـهـ ـا : یک فنجان مرگ عاشق و باران خستگی دنیای کر و کورها عشق مرگ عشق رفتن دل نوشته عاشقانه عاشقانه ها
♥ نوشته شده در دو شنبه 8 خرداد 1396 ساعت 13:48 توسط حامد عینعلی:

بهانه...

در گیرو داد دیدنش بودم

همان لحظه که قلبم نظم تپیدنش را از یاد برده بود

 

و او بیرحمانه بهانه کرد

و چشمانم از دیدنش باز ماند

قلبم بیمار شد

چشمانم غمگین شدند

 

و این برایش کافی نبود

کنون به هر که میرسد می گوید:

"او دیدن مرا نخواست"

 

حالا پایان این بازی مقصر من هستم.

 

بهانه


برچسبـهـ ـا : بهانه مقصرعاشقانه ها دل نوشته های عاشقانه عاشق و باران عشق
♥ نوشته شده در دو شنبه 8 خرداد 1396 ساعت 12:58 توسط حامد عینعلی:

من زاپاس نیستم...

و در پایان

من ماندم

غرور شکسته ام

راهی که به تنهایی باید برگردم

و حسی که باید قاتلش شوم

آهای

به خیال خودت شاهزاده

تاوان عشقم را خواهم داد

غرورم را از نو خواهم ساخت

و

هرگز زاپاس عشق کسی نخواهم شد.

 

من زاپاس نیستم


برچسبـهـ ـا : زاپاس عشق عشق عاشق و باران غرور شکسته عشق و لیاقت دلنوشته تنهایی عاشقانه ها
♥ نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت 16:26 توسط حامد عینعلی:

فاکتور..

دوستت نــــــدارم

دوستت نــــــدارم

دوستت نــــــدارم

دوستت نــــــدارم

دوستت نــــــدارم

دوستت نــــــدارم

دوستت نــــــدارم

دوستت نــــــدارم

دوستت نــــــدارم

...

این فاکتور تمام حرف های تو به من بود.

 

                                  قلبت از کدام سنگ است؟

 

فاکتور


برچسبـهـ ـا : فاکتور قلب سنگی سنگ دل عاشق و باران دل نوشته نوشته های عاشقانه دوست نداشتن دوست داشتن
♥ نوشته شده در سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت 23:35 توسط حامد عینعلی:

چشمانت را که باز کردی...

مدتی که گذشت.

    فکرهایت را که کردی.

          حست که آمدنش گرفت.

                چشمانت را  که باز کردی.

 

آنوقت اگر هیچ چیز سر جایش نبود

                                                   نترس

 

فقط همه چیز را مرور کن.

                          به خاطر بیاور

 

جمله ام این بود:

             زود دیر می شود گاهی

چشمانت را که باز کردی


برچسبـهـ ـا : زود دیر میشود گاهی عاشق و باران چشمانت را که باز کردی حس دوست داشتن عاشقانه عشق دل نوشته
♥ نوشته شده در پنج شنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت 1:22 توسط حامد عینعلی:

تپش قلبت...

این خواسته را تکرار خواهم کرد

                           "بگو دوستم داری"

 

و تو هر بار به لج میگویی

                                     "نه"

 

بی خبر از آنکه بدانی من هربار

صدای تپش قلبت را شنیدم که محکم فریاد میزد

 

                          "دوستت دارم"

 

اینقدر تکرار میکنم تا زبانت هم مثل قلبت بگوید

 

                           "دوستت دارم"

تپش قلبت

 


برچسبـهـ ـا : تپش قلبتدوستم داری دوستت دارمعشق عاشق و بارانقلب دوست داشتن دل نوشته
♥ نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1396 ساعت 1:36 توسط حامد عینعلی:

مخاطبش من نیستم...

جمله هایش

 

همان ها که مینویسد

همان ها که خواهد نوشت

 

چه فرقی میکند

بنویسد دوستت دارم یا بنویسد دوستت ندارم

 

آری چه فرقی میکند

برای او من که وجود ندارم

 

این من هستم که باید توهم اینکه جمله هایش برای من است را کنار بگذارم

 

خودش بارها گفته بود:

                               مخاطبش من نیستم

مخاطبش من نیستم


برچسبـهـ ـا : مخاطب خاص،مخاطبی که من نیستم، مخاطبش من نیستم،عاشق و باران،عاشقانه،عشق،بغض،رفتن،تنهایی
♥ نوشته شده در یک شنبه 10 بهمن 1395 ساعت 1:57 توسط حامد عینعلی:

جمله ی اشتباهی...

مینویسی:

    "رفیق ماندگار باش نه یادگار"

 

تمام جمله ات ایراد دارد

 

رفیق ها یکدیگر را دوست دارند

                        اما تو دوستم نداشتی

 

رفیق برای ماندن بهانه میخواهد

          اما دریغ از بهانه ای کوچک که برایم بسازی

                                    همه ی بهانه هایت برای رفتن بود

 

و نترس وقتی میگویی در دلت جایی ندارم

                   یعنی خیلی زود فراموشم میکنی

                                 یعنی حتی یادگار هم نخواهم شد

جمله ی اشتباهی


برچسبـهـ ـا : جمله ی اشتباهی رفیق ماندگار رفیق یادگارعشق جای خالیه قلبم عاشق و باران عاشقانه
♥ نوشته شده در چهار شنبه 6 بهمن 1395 ساعت 1:11 توسط حامد عینعلی:

پاک کنت را غلاف کن

نه تو از ذهن من پاک میشوی نه من از ذهن تو

پاک کنت را غلاف کن

مرا هم که پاک کنی خاطراتم میماند

نمیدانم چه کردم که به فکر افتادی همه ی خاطراتمان را پاک کنی

ولی این را بدان تا ابد دوستت دارم


برچسبـهـ ـا : پاک کنت را غلاف کن، دوستت دارم،خاطرات منو تو، عاشق و باران
♥ نوشته شده در یک شنبه 23 آبان 1395 ساعت 21:16 توسط حامد عینعلی:

محکومم

در کدام دادگاه تو محکوم میشوم

وقتی برای دفاع از خود حضور ندارم

و تو تمام درها را به رویم بسته ای

 

در آتش کدام کینه میسوزم

وقتی هیچگاه جایت را در قلبم با کسی عوض نکرده ام

 

تو مرا به بیرون از قلب خود سقوط میدهی

و من جز سکوتی که تو خاستار آنی هیچ چاره ای ندارم

 

تو گفتی بروم و من گرچه برایم سخت است رفتم

میخواهی راحتتر شوی خاطرات را پاک نکن بگو بمیر تا بمیرم

 


برچسبـهـ ـا : محکومم، عاشق و باران، قضاوت تو
♥ نوشته شده در شنبه 22 آبان 1395 ساعت 13:30 توسط حامد عینعلی:

عروسک

عذاب من خوشحالت میکند

تو میخندی به حماقتم

و من عروسکی در دستان تو سرگردانم

آری تو میخندی و من میترسم

ترس آنکه در دستانت کهنه شوم

و ترس اینکه روزی گزارت به بازار عروسک ها بخورد

ملالی نیست که شبیه مَثَلِ نو که می آید به بازار کهنه میشود دل آزار شوم

میترسم عروسکی که به جایم در دستانت میگیری به یکباره گرگ شود

مراقب خودت باش 

عروسک 


برچسبـهـ ـا : عروسک،عاشق و باران، من عروسکی در دستان تو، عروسک و گرگ ها، مراقب خودت باش
♥ نوشته شده در پنج شنبه 20 آبان 1395 ساعت 1:7 توسط حامد عینعلی:

گور من

ترس از هجوم گریزهایت از من

و ردپایت روی قلب خسته ام

و این تو

که حتی اندکی من در حساب هایت نمیگنجم

و در انتهای قلبت؛ همان شهر بزرگ شادانه؛

که گویی فقط یک گورستان دارد

و آن گورستان فقط یک گور دارد مرا به خاک سپرده ای

سرد است

تنگ است

تاریک است واما عمیق است

و ترس اینکه از این عمق هم به بیرون از قلب خود سقوطم خواهی داد

گور من


برچسبـهـ ـا : گور من، عاشق و باران، قلب تو گور من، قلب تو
♥ نوشته شده در پنج شنبه 20 آبان 1395 ساعت 1:5 توسط حامد عینعلی:

برق چشمان پاک

این تو هستی؟

نه

این همان یکی از من های توست

خودِ خودِ تو  کَس دیگریست.

نگاه کن به اطرافت

ببین که من هایت احاطه کرده اند تو را

و تنها راه فرار تو تنها تویی

پرواز نکن. اینجا راه فرار پرواز نیست

اینجا باید زمین را کند به قعر برو به خاک

همانجایی که همه از آنجا می آیند

خاک شو. من هایت خود به خود میروند

سبک میشوی. حالا پرواز کن

من کنون اینجایم

نه برای اینکه فکری کنم.نه

نه برای اینکه پا بند به تو بزنم.نه

من اینجایم تا بشناسمت

نه آنگونه که تو خود را میشناسی.نه

بیندیش به اکنون. به گذشته. به آنچه بودی از کودکی.

همان کودکی که چشمان سیاهت برق پاکی میزدند.

و آن برق پاکی را کنون در چشمانت ببین.

من نیامدم که تو را جَلد کنم.

آمدم چون برایم سوال بودی. برق پاکی چشمانت سوال بود.

التماس ماندنت را ندارم

التماس داشتنت را ندارم

تو آزادی

حتی میتوانی مرا از یاد ببری

حتی به عنوان رهگذر هم حسابم نکن.

بخواهی من هم میروم. ولی یادت را نخواهی توانست از من بگیری

نه به عنوان یک معشوقه

نه به عنوان یک خواسته یا یک آرزو

بلکه به عنوان یک مهربان

دیر یا زود من هم مسافرم. من و خدایم قرار داریم.

آرزوی زندگی من این بود که خدا جانم را در راهش بگیرد.

تو با خدا چه قرار داری؟

من، تو باشی یا نه. مسافرم

صدایم میکنند.

فقط میخواستم لااقل مهرت را در کوله بارم داشته باشم.

دعا کن از هم قطارانم جا نمانم.

عمریست که تنهایم.هم قطارها بروند با تنهایی بعد از این خورد میشوم.

دعایم کن. ای چشمان پاک

من سخت محتاجم

چشمان پاک


برچسبـهـ ـا : برق چشمان پاک، عاشق و باران، مسافرم، خاک شو، من ها تو، التماس نمی کنم تو را،من سخت محتاجم
♥ نوشته شده در پنج شنبه 19 آبان 1395 ساعت 23:40 توسط حامد عینعلی:

زود دیر می شود گاهی...

به خیالت زرنگی کرده ای

 

       همه چیز را گردن من انداختی

 

                                           ملالی نیست

 

هنوز این جمله که گفته بودی :

         خواستم کمیاب شوم ولی فراموش شدم

                                                          یادم هست

 

تو اگر ذره ای به من احساسی نداری

                             فراموش کردن یا نکردنت

                                      برایت چه فرقی میکند؟

 

زخم کن این قلب را همه اش برای تو

                     در عوض از تو چیزی نمیخواهم

 

اگر روزی آمد که در این دنیا نبودم تا خوشبختیت را ببینم از من نرنج

 

من گفتم 

           شاید زود دیر شود

                          تو باور نکردی...

زود دیر میشود گاهی


برچسبـهـ ـا : زود دیر میشود گاهی، قلبم برای تو، زخم کن قلبم را، عاشق و باران
♥ نوشته شده در چهار شنبه 21 مهر 1395 ساعت 17:22 توسط حامد عینعلی:

غرور شکسته...

حال که غرورم شکست دوست داشتنم را نمیخواهی؟

 

و نمیدانی که غرور من از پس نگاههایی گذشت که هر کدامشان آوری از هوس بودند

 

و لبخندهایی را بی جواب گذاشت که هر کدامشان تنت را میلرزاند

 

و قدمهایم را چنان تند بر داشتم که هم قدم کسی نشوند

 

و نگاهم را به زمین دوختم تا در نگاه کسی نیفتند

 

و کجا بودی که در تنهاییم شهری را دیده ام که عاشقانش بوی از عشق نبرده اند

 

و اما آنگاه که دوست داشتنت را حس کردم هنوز غرور داشتم

 

اما چگونه میشود دو خط موازی را به هم رساند. یکی باید میشکست ، باید خم میشد. باید تلنگری میزد و باید دیده میشد

 

تو اکنون میبینی مرا هرچند غرورم شکسته اما اگر غرور با من بود شاید هرگز مرا نمیدیدی

 

گاهی به آسانی دیر میشود و این ترس از دست دادن تو، ناچار به شکستم کرد

 

من کم کسی نبودم هرچند کنون به نظرت هیچ می آیم

 

من پست نیستم ، سبک نیستم، من نیز دوست داشتن با غرور را بیشتر دوست دارم

 

اما دوست داشتن شکستن می خواهد

 

گاهی باید از خود بگذری...

غرور شکسته


برچسبـهـ ـا : غرور شکسته دوست داشتن تو عاشق و باران از خود گذشتن شکستن
♥ نوشته شده در یک شنبه 18 مهر 1395 ساعت 1:51 توسط حامد عینعلی:

هراسانم...

اگر سَردَم،

 

        میترسَم

 

              هراسانَم

 

                   و بیمناکَم

 

 

که عشقم یک هوس باشد

 

                از این است در کلنجارم

 

 

            دمی با دیدنت شادم

 

                       دمی ترسان ترسانم

 

 

      مبادا این هوس هایم

 

                 بَرَد دوست داشتن از یادم

 

 

       مجالم ده ، یارایَم کن...

 

هراسانم، عاشق و باران

 

 

 


برچسبـهـ ـا : هراسنم عاشقم می ترسم نگاهت عاشق و باران دوست داشتن دوستت دارم مجالم ده یارایم کن اگر سردم
♥ نوشته شده در پنج شنبه 17 تير 1395 ساعت 13:36 توسط حامد عینعلی:

شـاهـزاده...

چـ ـشـ ـمانـ ـت از مـَ ـن چــ ـه مــ ـی خـــ ـواهــ ـند؟

         شــ ـاهـــ ـزاده ای ســـ ـوار بــ ـر اســـ ـب ســـ ـفــ ـیـ ـد!؟!

                      آری چــ ـشـــ ـمانــ ـت مــ ـرا نـــ ـمــ ـی شــ ـنــ ـاســ ـند

 

         ایــ ـن مــ ـن هــ ـســـ ـتم

                          یــ ـک پــ ـیــ ـاده،

                               یــ ـک کــ ـهــ ـنه پــ ـوش

                                          و امــ ـا یـــ ـک حــ ـقــ ـیــ ـقــ ـت؛

 

فــ ـراتــ ـر از رؤیـــ ـای یــــ ـک شـــ ـاهــ ـزاده آن هـــ ـم بـــ ـا اســ ـب ســـ ـفــ ـیــ ـدش

 

               مــ ـن خـــ ـودم هــ ـســ ـتــ ـم،

                                          بــ ـدون چــ ـتـــ ـر 

                                                                 از شــ ـهــ ـر بــ ـاران.

 

شاهزاده


برچسبـهـ ـا : شاهزاده، اسب سفید، شاهزاده با اسب سفید، کهنه پوش، شهر باران، بدون چتر، زیر باران، باران، عاشق و باران
♥ نوشته شده در یک شنبه 13 ارديبهشت 1394 ساعت 16:32 توسط حامد عینعلی:

شهر مصنوعی

 

آه

 

  افسوس از این شهر

 

       از این شهر مصنوعی

 

                 با شهروندانش

 

 

همان آدم های مصنوعی

 

    با صورت های مصنوعی

 

         با نگاه های مصنوعی

 

           و با عشق های مصنوعی

 

شهر مصنوعی


برچسبـهـ ـا : شهر مصنوعیآدم های مصنوعیعشق های مصنوعی نگاه های مصنوعی عاشق و باران دل نوشته های عاشقانه
♥ نوشته شده در پنج شنبه 10 ارديبهشت 1394 ساعت 13:17 توسط حامد عینعلی:

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

Design By : Bia2skin.ir